شعری برای جنگ / ۳۹من مردِ خداحافظیِ همیشهگی نیستمشعری برای جنگ / ۳۹نزنیدخودیها زدهاندباور نمیکنید امااز کودکی از هر چه فکر کنید ترسیدهایمبه قدِ شال و لباسم نگاه میکنمبه رنگِ جورابمبه قرارهای دخترانهی یواشکیِ بعد از مدرسهبه دروغهای رقتانگیزکریه به رنگِ سیاهِ کیسههای مخفیکنندهی نوارهای بهداشتینوارنوارکاستهای پنهانیکتابهای قرضیعلایقِ مدفونما کودکانِ ممنوعه بودیمنوجوانانِ ممنوعهنسلِ الفپا در رکاب و چشمگویانبچههای صفهای طولانیکوپنهای ارزاقنفتمشقهای بیپایان در پتپتِ فتیلهی چراغه
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا
بارِ دگر چنان مکنمن مردِ خداحافظیِ همیشهگی نیستمبارِ دگر چنان مکن همیشهی خدا، یعنی از کودکی حتا نه، از نوزادی - مادرم اینطور میگوید- از صداهای بلند میترسیدم. حالا و همچنان هم.دوازده روز و دوازده شبِ تمام و بیشتر، هر صدایی از هر صدایی که تاکنون شنیده بودم هراسآورتر بود.دیشب آسمان رمبید، آذرخشی با نوری که ندیدم و ناگهان غرشِ بلندِ رعدی.این نخستینبار بود که از صاعقه نترسیدم، بلکه اطمینانبخش یافتمش، چرا که تهدیدی نبود.عجب گونهی عجیبیست آدمی.جملات بالا را حدود یک ماه پیش نوشته بودم؛ از
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا
کاج من است او...من مردِ خداحافظیِ همیشهگی نیستمکاج من است او... گاهی آنگونه که واژهها چیزی را تصویر میکنند، یک یا چندین عکس از آن چیز، نمیتواند؛پس حالا این کلمات، کاج مطبقی هستند، در گوشهای از اواخرِ یک مرداد، برکشیده از دانهای یا قلمهایی در ناکجای زمان، گویی روییده بود تا به آن روز برسد، به آنِ دیدار.دیدماشو از زمینِ گرم بلندم کرداز خاکِ سردبهگونهای که هرگز از یادش نخواهم برد.ای کاش هر کدامِ ما، خصوصن در سختترین روزهای زندگیمان، کاجمان را بجوییم و بیایم.
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا
رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماندمن مردِ خداحافظیِ همیشهگی نیستمرازِ حافظ بعد از این ناگفته ماندهر سال همین هنگام، در صبحی احتمالن سرد که از طولانیترین شبِ سال گذر کرده است، بیدار میشویم؛ زمستان آغاز میشود؛ تمام میشود؛ آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر میشود؛ دوباره آفتاب، باز باران که نمیبارد، همچنان میشود و نمیشودها...بچسبید به تیغِ دولبهی امیدمماساش که بمانید نمیبُرَد، مقابلاش که باشید زخمی میشوید.من نمیدانم اما میگویند زندگی با زخمهاست که معنا
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا

مصیبت در لحظات اول کشنده نیست؛ ضربه آنچنان شدید است که نمیتوانی ﺩﺭﺳﺖ درک کنی چه بر تو گذشته است. اما زمان که میگذرد تازه میفهمی ﮐﻪ بر سرت چه آمده است. زخم به جای التیام گسترش مییابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود میگیرد.
جورج اورول
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا

نمیتوانستم
دیگر نمیتوانستم
صدای پایم از انکارِ راه برمیخواست
و یأسم از صبوریِ روحم وسیعتر شده بود
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا

......................................زنی را دو شقه کردم
خزنده به دو سمت
یکی کوچک و کوچکتر
یکی بزرگ تا ابدیت
(براتیگان)
.
.
.
برای دیدن بخشی از شقهها پروفایلام را ببینید!
و
http://www.facebook.com/aria.sadighi
و
https://www.instagram.com/sadighi.aria/
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا
تمام این روزها، جز متنی که همان روزِ از دنیا رفتن مهسا امینی نوشتم و جایی هم منتشرش نکردم، و یک شعر، دیگر هیچچیزی ننوشتهام، هیچچیز.
سه درد آمو به جانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا
برچسب:
نویسنده: ساحل زارعینیا