خرید بک لینک
شعری برای جنگ / ۳۹من مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستمشعری برای جنگ / ۳۹نزنیدخودی‌ها زده‌اندباور نمی‌کنید امااز کودکی از هر چه فکر کنید ترسیده‌ایمبه قدِ شال و لباسم نگاه می‌کنمبه رنگِ جورابمبه قرارهای دخترانه‌ی یواشکیِ بعد از مدرسهبه دروغ‌های رقت‌انگیزکریه به رنگِ سیاهِ کیسه‌های مخفی‌کننده‌ی نوارهای بهداشتینوارنوارکاست‌های پنهانیکتاب‌های قرضیعلایقِ مدفونما کودکانِ ممنوعه بودیمنوجوانانِ ممنوعهنسلِ الفپا در رکاب و چشم‌گویانبچه‌های صف‌های طولانیکوپن‌های ارزاقنفتمشق‌های بی‌پایان در پت‌پتِ فتیله‌ی چراغ‌هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

بارِ دگر چنان مکنمن مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستمبارِ دگر چنان مکن همیشه‌ی خدا، یعنی از کودکی حتا نه، از نوزادی - مادرم این‌طور می‌گوید- از صداهای بلند می‌ترسیدم. حالا و هم‌چنان هم.دوازده روز و دوازده شبِ‌ تمام و بیش‌تر، هر صدایی از هر صدایی که تاکنون شنیده بودم هراس‌آورتر بود.دیشب آسمان رمبید،‌ آذرخشی با نوری که ندیدم و ناگهان غرشِ بلندِ رعدی.این نخستین‌بار بود که از صاعقه نترسیدم، بلکه اطمینان‌بخش یافتمش، چرا که تهدیدی نبود.عجب گونه‌ی عجیبی‌ست آدمی.جملات بالا را حدود یک ماه پیش نوشته بودم؛ از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

کاج من است او...من مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستمکاج من است او... گاهی آن‌‌گونه که واژه‌ها چیزی را تصویر می‌کنند، یک یا چندین عکس از آن چیز، نمی‌تواند؛پس حالا این کلمات، کاج مطبقی‌ هستند، در گوشه‌ای از اواخرِ یک مرداد، برکشیده از دانه‌ای یا قلمه‌ایی در ناکجای زمان، گویی روییده بود تا به آن روز برسد، به آنِ دیدار.دیدم‌اشو از زمینِ گرم بلندم کرداز خاکِ سردبه‌گونه‌ای که هرگز از یادش نخواهم برد.ای کاش هر کدامِ ما، خصوصن در سخت‌ترین روزهای زندگی‌مان، کاج‌مان را بجوییم و بیایم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

رازِ حافظ بعد از این ناگفته ماندمن مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستمرازِ حافظ بعد از این ناگفته ماندهر سال همین‌ هنگام، در صبحی احتمالن سرد که از طولانی‌ترین شبِ سال گذر کرده است، بیدار می‌شویم؛ زمستان آغاز می‌شود؛ تمام می‌شود؛ آن‌همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود، عاقبت در قدم باد بهار آخر می‌شود؛ دوباره آفتاب،‌ باز باران که نمی‌بارد، هم‌چنان می‌شود و نمی‌شودها...بچسبید به تیغِ دولبه‌ی امیدمماس‌اش که بمانید نمی‌بُرَد،‌ مقابل‌اش که باشید زخمی می‌شوید.من نمی‌دانم اما می‌گویند زندگی با زخم‌هاست که معنا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

پر از نگفتنم

من مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستم

پر از نگفتنم


مصیبت در لحظات اول کشنده نیست؛ ضربه آن‌چنان شدید است که نمی‌توانی ﺩﺭﺳﺖ درک کنی چه بر تو گذشته است. اما زمان که می‌گذرد تازه می‌فهمی ﮐﻪ بر سرت چه آمده است. زخم به جای التیام گسترش می‌یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می‌گیرد.


جورج اورول




برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

رهاشده،'>رهاشده، رهاشده چون لاشه‌ی برگی بر آب ... ای کاش

من مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستم

رهاشده، رهاشده چون لاشه‌ی برگی بر آب ... ای کاش



نمی‌توانستم
دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکارِ راه برمی‌خواست
و یأسم از صبوریِ روحم وسیع‌تر شده بود







برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

......................................

زنی را دو شقه کردم
خزنده به دو سمت
یکی کوچک و کوچکتر
یکی بزرگ تا ابدیت

(براتیگان)
.
.
.

برای دیدن بخشی از شقهها پروفایلام را ببینید!
و
http://www.facebook.com/aria.sadighi
و
https://www.instagram.com/sadighi.aria/

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 18:46


تمام این روزها، جز متنی که همان روزِ از دنیا رفتن مهسا امینی نوشتم و جایی هم منتشرش نکردم، و یک شعر، دیگر هیچچیزی ننوشتهام، هیچچیز.

سه درد آمو به جانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 18:46

رفتن موقتیستماندن موقتیستموقت موقتیستما موقتی غمگین نیستیمما موقتی شادمانموقتی کارت میزنیماز گیت عبور میکنیمبر دروازههای بسته مشت میفرساییمما اندوهِ فشردهایمباران نمیآیداین ابتدای زمستان استو آسمان نمیداند خودش تیرهتر است یا آنچه میبیند واقعیت داردما صدای خستهای هستیمجاهای خالی نه با ناسزا پر میشوند نه با شعاراما شعر میتواند شعار هم بدهدفحش هم بدهدیا ندهدو آنچه را در سر دارد اجرا کندهیچکس نمیتواند شعری را توقیف کندمغازه نیست پلمپاش کنندمردم نیست تا بیاویزند از طنابِ ترسشانشعر برای آشتی نیستچرا که خودآشتیستاما شعر همجاهای خالی رانمیتواند که پر کندشاعر میایستدنمینویسدسکوت نمیکندبه خیابان میرودبه خودش بازمیگردداز تمام مرزها رد میشودو سطرهایی را به ناگزیر سپید میگذاردتو فکر میکنی بیابان را سراسر برف گرفته استبیردِ پایی«و جهان از هر سلامی خالیست»شاعر زخماش رابا کلماتاش است که میبنددوقتی از پایان تابستانِ این سال تا آغاز زمستاناش چیزی ننوشته استیعنی نمیتواند با هیچچیز گرم شودنه با مازوتنه با تحریمنه با مهاجرتنه با امیدنشسته است و خاک سیگارش رابر کثافات این روزها میتکاندبعد دستمال برمیداردها میکندمیکشدها میکندمیکشدشاعر میتوانست اپتومتریست باشداما تنها شاعرستو انسانها اصرار عجیبی به ندیدن دارندآریا صدیقیتهران، ۳۰ آذر ۱۴۰۱ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 30 آذر 1401 ساعت: 18:46

صفحه بندی