خرید بک لینک

شعری برای جنگ / ۳۹

من مردِ خداحافظیِ همیشه‌گی نیستم

شعری برای جنگ / ۳۹





نزنید
خودی‌ها زده‌اند

باور نمی‌کنید اما
از کودکی از هر چه فکر کنید ترسیده‌ایم

به قدِ شال و لباسم نگاه می‌کنم
به رنگِ جورابم
به قرارهای دخترانه‌ی یواشکیِ بعد از مدرسه
به دروغ‌های رقت‌انگیز
کریه به رنگِ سیاهِ کیسه‌های مخفی‌کننده‌ی نوارهای بهداشتی
نوار
نوارکاست‌های پنهانی
کتاب‌های قرضی
علایقِ مدفون
ما کودکانِ ممنوعه بودیم
نوجوانانِ ممنوعه
نسلِ الف
پا در رکاب و چشم‌گویان

بچه‌های صف‌های طولانی
کوپن‌های ارزاق
نفت
مشق‌های بی‌پایان در پت‌پتِ فتیله‌ی چراغ‌ها
انگشت‌های کج

ما کج بزرگ شدیم
ترس‌خورده
در بمبارانِ واقعیتِ گریزناپذیرمان
در صدای مداوم آژیر

بزنید
شما هم بزنید
مانده‌ام از کدام‌تان بیش‌تر باید بترسم
مانده‌ام که زندگی بدون ترس را بلدم آیا

پاترول‌های زرد و ون‌های سفید
تحت تعقیب در خیابان و در صفحه‌های مجازی
اتاق‌های بازجویی
گازهای اشک‌آور
شلیک به خودی
بی‌پدافند و بی‌سلاح


ما با مرگ نماز خوانده‌ایم
فوتبال‌دستی بازی کرده‌ایم
ما با مرگ دویده‌ایم

بدون دارو زنده مانده‌ایم
بدون واکسن
بدون اکسیژن
ما با ابر آلودگی رقصیده‌ایم


بترسانیدمان
شاید عبور کنیم
ما کودکانِ چهل یا پنجاه‌ساله‌یی هستیم
بی‌پناه
بی‌دفاع
آماده برای پذیرفتن
پذیرفتن
پذیرفتن




آریا صدیقی
تهرانِ ملتهب، ۲۶ خرداد ۱۴۰۴

برچسب: نویسنده: ساحل زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

صفحه بندی